برچسب پست‌ها ’حضرت زهرا (س)‘

خلاصه اشک!

اردیبهشت ۵م, ۱۳۹۱

چه سرگذشت عجیبی است، رنج های دختر یک پیامبر زجر کشیده!

فکر کنم همیشه وقتی علی به در خانه می رسید، به عشق دیدن فاطمه، همه رنج هایش را مثل «در خیبر» از جا می کند و پرت می کرد یک طرف، و با تمام وجود لبخندی بر لبش نقاشی می کرد، تا مبادا خاطر دختر همان آخرین فرستاده، اندکی بارانی شود.

همیشه کنار در که می رسید، انگار دنیا را فتح کرده باشد، یک نفس آرام می کشید و بعد با یک لبخند در می زد، انگار نه انگار که یک ملت حقش را غصب کرده اند و حقوقش را پایمال! نمی خواست جز لبخند چیز دیگری بر صورت فاطمه ببیند!

اما فکر نکن این همه داستان است،

نه، فاطمه هم کم نمی گذاشت، او می دانست دل «علیِ او» در زیر بار رنج جهالتِ مردم، زخم ها برداشته است، او می دانست علی هر روز از جنگ بر می گردد، و هر روز خیبر را فتح می کند…   چون می دانست، برای دلداریش سلام را در لبخندی بهشتی می پیچید و تقدیمش می کرد… و همین می شد مرهم زخم های بیشمار امیر…

و حالا تصور کن  امیر چه کشید، وقتی مرهم از دست داد… آن هم بیست و پنج سال!

بیست و پنج سال، پشت در که می رسید شاید قطره اشکی از چشمش جاری می شد که خلاصه اش این بود: فاطمه! …

برچسب: ،
ارسال شده در ادبي،دلنوشته | نظرات (۲)

کاش کبوتر بودم…

اردیبهشت ۲م, ۱۳۹۰

چقدر کبوتر اینجاست. واقعاً عجیب است!

اینجا جز خاک چیزی دیگری نمی توان یافت، جز کوهی از غربت.

باور کن بقیع همین جاست…

و این همه غربت در این گوشه دنیا، یک جا جمع شده اند، والا چه دلیل دیگری برای کبوتر که در زمینی خشک منزل گزیند؟

خوشا به حالت خاک

خوش به حال کبوترها

که چه بهتر از ما آدم­ها راز این خاک را فهمیده ­اند و شیداتر از همه به این خاک پاکت تبرک می جویند.

هر روز عاشق تر، هر روز  زائرتر،

راحت تر از همه زیارتنامه می خوانند، درد دل می کنند…

و شما هم……….

کاش من هم  کبوتر بودم…

برچسب: ،،،
ارسال شده در ادبي،تصاوير مذهبي،دلنوشته،سفر دوستي،مناسبت ها | نظرات (۴)

برای آشتی آمده‌ام (۱)

شهریور ۲۲م, ۱۳۸۹

باب جبرئیل (اصلی) و باب فاطمه سلام الله علیها

چقدر دلم گرفت از غربت شهری که کوچه نداشت.

کوچه حتما همین حوالی درب خانه ات هست، دری که آن هم  دیگر با دیواری بسته شده بود، مثل باب جبرائیل…

چقدر خانه تو و پدرت به هم نزدیک است، حتما دلت برای پدرت زیاد تنگ میشده،

حتما طاقت دوری اش را نداشته ای… یا او هم.

برازنده و زیباست، چقدر به تو این لقب می آید

ام ابیها…

برچسب: ،،،،
ارسال شده در دلنوشته،سفر دوستي | نظرات (۰)

السلام علیک یا خورشید

خرداد ۱۵م, ۱۳۸۹

ای نخست همیشگی یکتا

آفتاب قدیمی‌دنیا

سیب سرخ بهشت پیغمبر

یک سبد یاس بر جمال شما

ابتدایت همیشه نامعلوم

انتهای تو نیز ناپیدا

راستی گر نباشی ای بانو

چه غریب است حرف‌های خدا

خانه‌ات پایتخت این عالم

حجت من حدیث سبز کسا

فاطمه ای فرشته خیرات

بر تو و خاندان تو صلوات

چشم‌هایت ستاره می‌بارد

مثل خورشید روشنی دارند

نور ماه و ستاره و خورشید

چقدر پیش چشم تو تارند

جلوه کردی و از مکان خودت

آمدی و فرشته‌ها دارند …

از بلندای عرش تا مکه

سر راه تو یاس می‌کارند

آمدی و تمام هر چه که  هست

به مقام تو سجده می‌آرند

فاطمه ای فرشته خیرات

بر تو و خاندان تو صلوات

تو فرادا تو فرد تو توحید

تو مساوی سیزده خورشید

تو همان سیب روشنی که ازل

از درخت خدا پیمبر چید

تو رسولی ولی به طرز دگر

مرتضایی ولی به شکل جدید

معجر روشن تو هجده سال

به خودش رنگ آفتاب ندید

شب ندارد مدینه‌ام با تو

السلام علیک یا خورشید

فاطمه ای  فرشته خیرات

بر تو و خاندان تو صلوات

سر تو روی بالش پر بود

جلوه‌ات جلوه‌ای معطر بود

نان تو از بهشت می‌آمد

آب نوشیدنیت کوثر بود

مثل یک گنبد طلایی شهر

پشت بامت پر از کبوتر بود

آمدی و ملائک بالا

عرض تبریکشان به حیدر بود

روز میلاد تو برای رسول

به خداوند «روز مادر» بود

فاطمه ای فرشته خیرات

بر تو و خاندا ن تو صلوات

* علی اکبر لطیفیان

دانلود تصویر زمینه بالا ویژه میلاد حضرت زهرا (س)

برچسب: ،،،
ارسال شده در ادبي،تصاوير مذهبي | نظرات (۰)