پیامبر رحمت…

خرداد ۳۰م, ۱۳۹۱

عید مبعث را به همه مسلمانان تبریک میگم…

 اولین بار این طرح رو سال ۸۶ زدم، و اون رو اینجـــــا گذاشتم. اما به خاطر کیفیت پایین اسلیمی، در سایز کوچک کار شده بود. امسال به مناسبت عید مبعث این طرح رو در سایز ۱۶۰۰*۱۰۰۰ پیکسل و با کیفیت بهتر آماده کردم و برای دانلود گذاشتم. البته اصل اسلیمی پیدا نشد و چون می خواستم همون اسلیمی باشه، مجبور شدم همون قبلی رو با کمی دستکاری بذارم.

.

.

.

* ضمن گله از بعضی سایت های ارائه دهنده دامنه، به علت ضبط دامنه range-khoda.net و آزاد نکردن اون، از این پس این وبلاگ با همان نام قبلی «شوق وصال» به روز خواهد شد…

ارسال شده در تصاوير مذهبي | نظرات (۰)

خلاصه اشک!

اردیبهشت ۵م, ۱۳۹۱

چه سرگذشت عجیبی است، رنج های دختر یک پیامبر زجر کشیده!

فکر کنم همیشه وقتی علی به در خانه می رسید، به عشق دیدن فاطمه، همه رنج هایش را مثل «در خیبر» از جا می کند و پرت می کرد یک طرف، و با تمام وجود لبخندی بر لبش نقاشی می کرد، تا مبادا خاطر دختر همان آخرین فرستاده، اندکی بارانی شود.

همیشه کنار در که می رسید، انگار دنیا را فتح کرده باشد، یک نفس آرام می کشید و بعد با یک لبخند در می زد، انگار نه انگار که یک ملت حقش را غصب کرده اند و حقوقش را پایمال! نمی خواست جز لبخند چیز دیگری بر صورت فاطمه ببیند!

اما فکر نکن این همه داستان است،

نه، فاطمه هم کم نمی گذاشت، او می دانست دل «علیِ او» در زیر بار رنج جهالتِ مردم، زخم ها برداشته است، او می دانست علی هر روز از جنگ بر می گردد، و هر روز خیبر را فتح می کند…   چون می دانست، برای دلداریش سلام را در لبخندی بهشتی می پیچید و تقدیمش می کرد… و همین می شد مرهم زخم های بیشمار امیر…

و حالا تصور کن  امیر چه کشید، وقتی مرهم از دست داد… آن هم بیست و پنج سال!

بیست و پنج سال، پشت در که می رسید شاید قطره اشکی از چشمش جاری می شد که خلاصه اش این بود: فاطمه! …

ارسال شده در ادبي،دلنوشته | نظرات (۲)

امان از …

دی ۲۳م, ۱۳۹۰

خیلی دم از بصیرت می زد و عقده هایش را بر سر اهل کوفه خالی می کرد…

می گفت اگر من در روز عاشورا بودم… اگر من بودم…

.

.

.

۹ دی بود که رفتم راهپیمایی، شنیدم روز عاشورا دستگیر شده بود….

امان از بی بصیرتی…

ارسال شده در ادبي،روزنوشت | نظرات (۱)

امتحان…

دی ۱۵م, ۱۳۹۰

فرات، گرما، عطش، کودک

چقدر عجیب است سرگذشت آب و پسر

و چه زیبا بود داستان امتحان پدر!

کاش ما هم یک ضرب قبول شویم،

مثل حسین،

مثل اکبر،

مثل اصغر…

ارسال شده در ادبي | نظرات (۰)

د مثل دست…

دی ۵م, ۱۳۹۰

آهسته برای خودش روضه عباس(ع) رو می خوند و از گوشه چشمش اشک می ریخت…
آب هم که نوشید گفت: سلام بر عباس(ع).
.
.
.
تازه بهوش اومده بود. هر دو دستش رو توی تصادف از دست داده بود…

.

ارسال شده در ادبي | نظرات (۰)