حکایت من و تو …

آذر ۱۹م, ۱۳۹۱

چرا این همه اذیت میکنی؟

کی می خوای آدم شی؟
مگه نگفتم این همه دور و بر من نَپِلک!
می خوای آمارت رو بدم ۱۱۰ ؟
عجب جونوری هستی تو…
آخرش از دست کارای تو من دق میکنم!
حیف که دستم بهت نمیرسه، «شیطــــــان»…
.
.
.
.
تو خود حدیث مفصل بخوان از این …..(نقطه ها)…..
اصلاً بی خیال…(آخ؛ بازم که نقطه گذاشتم…)

برچسب: ،
ارسال شده در ادبي،روزنوشت | نظرات (۲)

۲ پاسخدر “حکایت من و تو …“

  1. مصطفی معراجی می‌گوید :

    سلام قربان. حق والانصاف لذت بردم از دیدن گرافیک های زیبا و زیباتر دلنوشته های تان در ذیل گرافیک ها… آرزومند بهترین ها برای شما در این ایام خجسته و فرخنده.

  2. یوسف می‌گوید :

    سلام اگه با تبادل لینک وبلاگ روستای احشام قایدها موافقی خبر بده یاعلی التماس دعا

گذاشتن یک پاسخ