امان از …

دی ۲۳م, ۱۳۹۰

خیلی دم از بصیرت می زد و عقده هایش را بر سر اهل کوفه خالی می کرد…

می گفت اگر من در روز عاشورا بودم… اگر من بودم…

.

.

.

۹ دی بود که رفتم راهپیمایی، شنیدم روز عاشورا دستگیر شده بود….

امان از بی بصیرتی…

برچسب: ،،
ارسال شده در ادبي،روزنوشت | نظرات (۱)

یک پاسخدر “امان از …“

  1. گوهر می‌گوید :

    سلام خوبید

گذاشتن یک پاسخ