آقای من…

آذر ۲۹م, ۱۳۸۹

یک شاخه گل نرگس در دستانش بود.

روبروی مسجد ایستاده بود و آرام و آهسته زیر لب چیزهایی را می‌گفت و از گوشه چشمش اشک می‌ریخت.

بار اولش بود آمده بود جمکران، تازه اگر اصرار دوستانش نبود معلوم نبود قبول می‌کرد.

از امام زمان(عج) خجالت می‌کشید. آخر عمری را با گناه سپری کرده بود و حالا با این کوله‌بار برود جمکران که امامش را آزرده خاطر کند. نمی‌خواست برود…

*

موقع خداحافظی که شد، دلش گرفته بود، نمی‌خواست برگردد، آمده بود آشتی و حالا تازه متولد شده بود. خیلی دوست داشت آن‌جا می‌ماند و به عنوان خادم افتخاری مسجد به زائران آقا خدمت می‌کرد.

***

از امام حسین(ع) پرسیدند: آیا حضرت مهدی(عج) به دنیا آمده است؟

فرمودند: نه، اما اگر زمان او را درک کنم تمام عمر به او خدمت خواهم کرد.

منبع : فرهنگ جامع سخنان امام حسین (ع) / ص ۷۴۰

برچسب: ،،،،
ارسال شده در دوست من، خوبي پيشه كن! | نظرات (۱)

یک پاسخدر “آقای من…“

  1. چشم انتظار ... می‌گوید :

    خیلی زیبا بود
    اجرتون با سیدالشهدا انشاءالله
    التماس دعا

گذاشتن یک پاسخ