برای آشتی آمده‌ام (۱)

شهریور ۲۲م, ۱۳۸۹

باب جبرئیل (اصلی) و باب فاطمه سلام الله علیها

چقدر دلم گرفت از غربت شهری که کوچه نداشت.

کوچه حتما همین حوالی درب خانه ات هست، دری که آن هم  دیگر با دیواری بسته شده بود، مثل باب جبرائیل…

چقدر خانه تو و پدرت به هم نزدیک است، حتما دلت برای پدرت زیاد تنگ میشده،

حتما طاقت دوری اش را نداشته ای… یا او هم.

برازنده و زیباست، چقدر به تو این لقب می آید

ام ابیها…

برچسب: ،،،،
ارسال شده در دلنوشته،سفر دوستي | نظرات (۰)

گذاشتن یک پاسخ