چراغانی ات کنند

مهر ۲۵م, ۱۳۸۸

این روزها زیاد به یاد این شعر فاضل نظری می افتم، واقعا زیباست، هرچه قدر می خوانم بازهم  تازه است….

از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ” ابرهای تار“
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف!به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

برچسب: ،،
ارسال شده در ادبي | نظرات (۱)

یک پاسخدر “چراغانی ات کنند“

  1. هاشمی زاده می‌گوید :

    قلب مرا به قلب زلالت گره بزن…..بال مرا به وسعت بالت گره بزن..
    ………………………
    سلام عزیز همدل
    گفتم سلامی .و..نظری و..گذری و….التماس دعایی
    چوفردا شود فکر فردا کنیم
    …….
    غم بی همدلی بی همزبانی ها مرا کشت…
    ……….
    کجاست شانه ی صبری که گریه سر بدهم..
    تمــــام خون دلمــــــرا به این جـــــــگر بدهم………هاشمی زاده
    ……………هدیه رباعی تاز ه ام به عزیزی صاحبدل
    در وسعت ســـوز وســــــاز بایــد بکشیم
    این بــار گـــــــــــران که باز.. باید بکشیم
    از هر کس ونا کســــی دراین عصر وزمان
    با ایـن دل خســــــــــته نـــاز باید بکشیم
    ………..
    قدم بگذاشتی بر دیده ما را……به ما آموختی رسم وفا را
    توبا عطر پیامت در خزان هم…….شکفتی در وجود من بهارا
    ……….
    در این عصر بی تکیه گاهی ها…چه صمیمانه به هوای من پر زدی
    و به کلبه تنهایی من سر زدی…باید…در سینه تورا کاشته باشم
    تا اینکه تورا داشته باشم….
    به خلوت تنهایی شاعر جنوبی خوش آمدی صمیمی بزرگوار
    سلامی از دیار نخل ها واز کرانه خلیج فا رس..به دوست دریا دلم…..
    عطر دلنشین پیامت دل وجانم را صفا داد..وگلواژه ی نقد معطرت به
    شعرم شکوفایی وطراوت بخشید..قلم وقدمت همیشه ی ایا م سبز

گذاشتن یک پاسخ