انتظار…

مهر ۹م, ۱۳۸۸

انتظار

از زمانی که از ماشین پیاده شدیم تا کتابفروشی مدت کمی طول کشید.اما نمی دونم چرا وقتی اون همه کتاب رو برداشتیم این همه طول کشید تا رسیدیم. نمی دونم چرا راهی با این مسافت کم این قدر طولانی شد. لحظات به سختی سپری می شد و انتظار برای رسیدن به ماشین چقدر طولانی شده بود.

 داشتم به خودم می گفتم تازه فهمیدی تو منتظر نیستی. چون هر لحظه برای یک منتظر زمانی طولانی و زجرآور خواهد بود. مخصوصا اگر در انتظار طلوع خورشید باشی. در انتظار مهدی …

برچسب: ،،
ارسال شده در روزنوشت | نظرات (۲)

۲ پاسخدر “انتظار…“

  1. شکوفه یاس می‌گوید :

    سلام پسر عمه
    خوب هستید؟
    ممنون که به حوالی ما هم سری زدید.
    لحظه لحظه انتظار را باید نوشید و درک کرد.
    به امید آمدن مرد بارانی که سرسبزی جهانی را به همراه خواهد داشت سرسبزی روح و جان را نیز هم…

  2. مصطفی می‌گوید :

    سلام.
    خوبی محمدجان
    منتظر واقعی بودن خیلی کار سختیه.
    امیدوارم خدا ما رو جزو اونا قرار بده…
    اللهم عجل لولیک الفرج

گذاشتن یک پاسخ