بایگانی برای اردیبهشت, ۱۳۹۱

خلاصه اشک!

اردیبهشت ۵م, ۱۳۹۱

چه سرگذشت عجیبی است، رنج های دختر یک پیامبر زجر کشیده!

فکر کنم همیشه وقتی علی به در خانه می رسید، به عشق دیدن فاطمه، همه رنج هایش را مثل «در خیبر» از جا می کند و پرت می کرد یک طرف، و با تمام وجود لبخندی بر لبش نقاشی می کرد، تا مبادا خاطر دختر همان آخرین فرستاده، اندکی بارانی شود.

همیشه کنار در که می رسید، انگار دنیا را فتح کرده باشد، یک نفس آرام می کشید و بعد با یک لبخند در می زد، انگار نه انگار که یک ملت حقش را غصب کرده اند و حقوقش را پایمال! نمی خواست جز لبخند چیز دیگری بر صورت فاطمه ببیند!

اما فکر نکن این همه داستان است،

نه، فاطمه هم کم نمی گذاشت، او می دانست دل «علیِ او» در زیر بار رنج جهالتِ مردم، زخم ها برداشته است، او می دانست علی هر روز از جنگ بر می گردد، و هر روز خیبر را فتح می کند…   چون می دانست، برای دلداریش سلام را در لبخندی بهشتی می پیچید و تقدیمش می کرد… و همین می شد مرهم زخم های بیشمار امیر…

و حالا تصور کن  امیر چه کشید، وقتی مرهم از دست داد… آن هم بیست و پنج سال!

بیست و پنج سال، پشت در که می رسید شاید قطره اشکی از چشمش جاری می شد که خلاصه اش این بود: فاطمه! …

برچسب: ،
ارسال شده در ادبي،دلنوشته | نظرات (۲)