بایگانی برای ’ روزنوشت‘ موضوع

به رنگ طلوع …

آبان ۱۵م, ۱۳۸۸

سلام صبح لحظه های انتظار

سلام خورشید روزهای تار

پنجره ها سوی افق بازند      هنوز…

که ببارد بارانی

که بتابی                        امروز…

برچسب: ،
ارسال شده در ادبي،روزنوشت | نظرات (۳)

انتظار…

مهر ۹م, ۱۳۸۸

انتظار

از زمانی که از ماشین پیاده شدیم تا کتابفروشی مدت کمی طول کشید.اما نمی دونم چرا وقتی اون همه کتاب رو برداشتیم این همه طول کشید تا رسیدیم. نمی دونم چرا راهی با این مسافت کم این قدر طولانی شد. لحظات به سختی سپری می شد و انتظار برای رسیدن به ماشین چقدر طولانی شده بود.

 داشتم به خودم می گفتم تازه فهمیدی تو منتظر نیستی. چون هر لحظه برای یک منتظر زمانی طولانی و زجرآور خواهد بود. مخصوصا اگر در انتظار طلوع خورشید باشی. در انتظار مهدی …

برچسب: ،،
ارسال شده در روزنوشت | نظرات (۲)

دین گریزی یا دین گزینی؟

مهر ۸م, ۱۳۸۸

دین گریزی یا دین گزینی؟ 

 امروزه فرار از دین بیشتر بخاطر نوع نگاه ها به مساله ای به نام دین است و تا این نگاه ها اصلاح نشود نمی توان انتظار داشت که انسان هایی دین مدار داشته باشیم.

بقول استاد صفایی اگر معاد و پاداش را انتقام بدانیم که اگر گناه کردیم می سوزانندمان نه اینکه اگر گناه کنیم می سوزیم، مطمئنا فرار از دین بهترین راه است. در حالی که اگر بدانیم دین آمده است تا انسان را به سعادت حقیقی برساند آنگاه دین را انتخاب می کنیم و تمام سختی های راه را به خاطر رسیدن به این خوشبختی تحمل می کنیم.

برچسب:
ارسال شده در روزنوشت | نظرات (۰)

باب المراد…

تیر ۱۱م, ۱۳۸۸

تمام سرمایه تو عمر توست ....

می گویند باب المرادی!

می گویند از مال دنیا هرچه می خواهیم از تو بخواهیم  یا جواد!

امشب، شب تولد تو بود …

این نهمین ستاره که امشب ثانیه ها انتظارش را کشیده اند اکنون در دامان هشتمین ستاره آسمان ولایت است و سر به آستان خدا در حال نیاش با آفریدگار خویش است. اگر عیسی در زمان نوازادی لب به سخن گشود و فاطمه در شکم مادر خویش با او هم نجوا می شد چه جای تعجب که جواد در پنج سالگی ردای امامت را بر دوش داشت…

ای جواد!

همه جا ذکر تو برلبان عاشقانت جاری است، امشب …  فرشتگان شادی­شان را با زمینیان تقسیم کرده­اند و این مولود خجسته خانه رضا را نورباران کرده است…

می گویند: باب المرادی! آمده ایم تا مرادمان را از تو بخواهیم …

دانلود تصویر بالا سایز تصویر زمینه

برچسب: ،،،
ارسال شده در تصاوير مذهبي،روزنوشت،مناسبت ها | نظرات (۲)

سرمایه

اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۸

تمام سرمایه تو عمر توست ....

آنچه هر روز و هر لحظه برای انسان اتفاق می افتد مجموعه حوادثی است که خود معلول عللی هستند که در گذشته اتفاق افتاده است. اما باز انسان اختیار دارد و می تواند تمام آینده اش را بهتر از دیروزهایش رقم زند. در فلسفه و در بحث زمان عده ای قائلند که فقط زمان حال وجود دارد و گذشته و آینده وجود ندارند چون گذشت رفته و آینده هنوز به وجود نیامده است و تنها زمان حال موجود است.

به هر حال هر چه که انسان در اوست ـ یعنی زمان حال ـ تنها سرمایه اوست. و سرمایه یعنی همه چیز/

عمر انسان سرمایه ای است همچون یخ که در دستان ماست. هر لحظه که می گذرد بخشی از آن از دست می رود. باید کوشید که سودی سرشار از این سرمایه به دست آورد که الدنیا سوق الآخره… دنیا بازار آخرت است.

یادمان باشد زندگی ماحکایت همان یخ فروشی است که درگرمای تابستان یخ می فروخت چند ساعتی گذشت، رهگذری دید یخ های اوتمام شده پرسید:

خریدند؛ تمام شد؟

یخ فروش دردمندانه گفت:

نخریدند و تمام شد!

برچسب: ،،
ارسال شده در روزنوشت | نظرات (۰)