بایگانی برای ’ دلنوشته‘ موضوع

اعتراف

مرداد ۸م, ۱۳۹۱

بعد ماه ها اومدم پیشت اعتراف کنم

هر وقت کارم گیره، دلم هم پیشت گیره…

دعا کن همیشه کارم گیر باشه…

برچسب: ،
ارسال شده در ادبي،دلنوشته | نظرات (۰)

خلاصه اشک!

اردیبهشت ۵م, ۱۳۹۱

چه سرگذشت عجیبی است، رنج های دختر یک پیامبر زجر کشیده!

فکر کنم همیشه وقتی علی به در خانه می رسید، به عشق دیدن فاطمه، همه رنج هایش را مثل «در خیبر» از جا می کند و پرت می کرد یک طرف، و با تمام وجود لبخندی بر لبش نقاشی می کرد، تا مبادا خاطر دختر همان آخرین فرستاده، اندکی بارانی شود.

همیشه کنار در که می رسید، انگار دنیا را فتح کرده باشد، یک نفس آرام می کشید و بعد با یک لبخند در می زد، انگار نه انگار که یک ملت حقش را غصب کرده اند و حقوقش را پایمال! نمی خواست جز لبخند چیز دیگری بر صورت فاطمه ببیند!

اما فکر نکن این همه داستان است،

نه، فاطمه هم کم نمی گذاشت، او می دانست دل «علیِ او» در زیر بار رنج جهالتِ مردم، زخم ها برداشته است، او می دانست علی هر روز از جنگ بر می گردد، و هر روز خیبر را فتح می کند…   چون می دانست، برای دلداریش سلام را در لبخندی بهشتی می پیچید و تقدیمش می کرد… و همین می شد مرهم زخم های بیشمار امیر…

و حالا تصور کن  امیر چه کشید، وقتی مرهم از دست داد… آن هم بیست و پنج سال!

بیست و پنج سال، پشت در که می رسید شاید قطره اشکی از چشمش جاری می شد که خلاصه اش این بود: فاطمه! …

برچسب: ،
ارسال شده در ادبي،دلنوشته | نظرات (۲)

بهار حرف‌های تو

مرداد ۲۱م, ۱۳۹۰

ماه مبارک رمضان، بهار قرآن

بهار حرف‌های تو با من رسید،

و من هنوز با تو حرف نزده‌ام

تو هی هر روز به من تلنگر می زنی که بیا…

من هم می گویم فردا…

.

.

.

کاش کمی «حرف‌گوش‌کن» بودم…

رنگ خدا

برچسب: ،،
ارسال شده در تصاوير مذهبي،دلنوشته | نظرات (۰)

کاش کبوتر بودم…

اردیبهشت ۲م, ۱۳۹۰

چقدر کبوتر اینجاست. واقعاً عجیب است!

اینجا جز خاک چیزی دیگری نمی توان یافت، جز کوهی از غربت.

باور کن بقیع همین جاست…

و این همه غربت در این گوشه دنیا، یک جا جمع شده اند، والا چه دلیل دیگری برای کبوتر که در زمینی خشک منزل گزیند؟

خوشا به حالت خاک

خوش به حال کبوترها

که چه بهتر از ما آدم­ها راز این خاک را فهمیده ­اند و شیداتر از همه به این خاک پاکت تبرک می جویند.

هر روز عاشق تر، هر روز  زائرتر،

راحت تر از همه زیارتنامه می خوانند، درد دل می کنند…

و شما هم……….

کاش من هم  کبوتر بودم…

برچسب: ،،،
ارسال شده در ادبي،تصاوير مذهبي،دلنوشته،سفر دوستي،مناسبت ها | نظرات (۴)

الماس…

بهمن ۳۰م, ۱۳۸۹

خدایا تو انسان را آفریدی و به او برای پرواز و رسیدن به خود دو بال دادی. اما…

اما از بد یا خوب روزگار شیطان را هم به او هدیه دادی که هی در گوش او بخواند و هی او را وسوسه کند و تو از آن بالاها یا نه همان جا نظاره کنی که چطور حرفش را گوش می کند و سر به اوامرش تسلیم، با اینکه می دانی، با اینکه این ساخته دست خود را بهتر از همه می شناسی!

اما شیطان چه موجود های‌کلاس و بدردبخوری است! عجب میزانی برای تشخیص «آدم‌خوب‌ها»  گذاشته‌ای؟ در معرکه شیطان است که می‌دانی کدامیک از ماها تو را برای خودت می‌خواهیم، برای خودت می‌خوانیم… تازه به خودمان هم گفته‌ای که مواظب این دزد طناز عشوه‌گر با شید که مبادا روزی دارایی‌تان را به بهای ناچیزی در مقابل جنس‌بنجل‌هایش بفروشید. هی هر روز و هر لحظه بهمان می‌گویی که قدر الماس وجودت را بدان، انسان! هی می‌گویی که اگر گول خوردی ناراحت نباش، توبه کن من دوباره آن الماس را به تو برمی‌گردانم، اما…

.

.

.

و کار هر روز ما شده دادن و گرفتن الماس، اگر گرفتنی باشد! رنگ خدا