بایگانی برای ’ ادبي‘ موضوع

د مثل دست…

دی ۵م, ۱۳۹۰

آهسته برای خودش روضه عباس(ع) رو می خوند و از گوشه چشمش اشک می ریخت…
آب هم که نوشید گفت: سلام بر عباس(ع).
.
.
.
تازه بهوش اومده بود. هر دو دستش رو توی تصادف از دست داده بود…

.

برچسب: ،،
ارسال شده در ادبي | نظرات (۰)

کاش کبوتر بودم…

اردیبهشت ۲م, ۱۳۹۰

چقدر کبوتر اینجاست. واقعاً عجیب است!

اینجا جز خاک چیزی دیگری نمی توان یافت، جز کوهی از غربت.

باور کن بقیع همین جاست…

و این همه غربت در این گوشه دنیا، یک جا جمع شده اند، والا چه دلیل دیگری برای کبوتر که در زمینی خشک منزل گزیند؟

خوشا به حالت خاک

خوش به حال کبوترها

که چه بهتر از ما آدم­ها راز این خاک را فهمیده ­اند و شیداتر از همه به این خاک پاکت تبرک می جویند.

هر روز عاشق تر، هر روز  زائرتر،

راحت تر از همه زیارتنامه می خوانند، درد دل می کنند…

و شما هم……….

کاش من هم  کبوتر بودم…

برچسب: ،،،
ارسال شده در ادبي،تصاوير مذهبي،دلنوشته،سفر دوستي،مناسبت ها | نظرات (۴)

الماس…

بهمن ۳۰م, ۱۳۸۹

خدایا تو انسان را آفریدی و به او برای پرواز و رسیدن به خود دو بال دادی. اما…

اما از بد یا خوب روزگار شیطان را هم به او هدیه دادی که هی در گوش او بخواند و هی او را وسوسه کند و تو از آن بالاها یا نه همان جا نظاره کنی که چطور حرفش را گوش می کند و سر به اوامرش تسلیم، با اینکه می دانی، با اینکه این ساخته دست خود را بهتر از همه می شناسی!

اما شیطان چه موجود های‌کلاس و بدردبخوری است! عجب میزانی برای تشخیص «آدم‌خوب‌ها»  گذاشته‌ای؟ در معرکه شیطان است که می‌دانی کدامیک از ماها تو را برای خودت می‌خواهیم، برای خودت می‌خوانیم… تازه به خودمان هم گفته‌ای که مواظب این دزد طناز عشوه‌گر با شید که مبادا روزی دارایی‌تان را به بهای ناچیزی در مقابل جنس‌بنجل‌هایش بفروشید. هی هر روز و هر لحظه بهمان می‌گویی که قدر الماس وجودت را بدان، انسان! هی می‌گویی که اگر گول خوردی ناراحت نباش، توبه کن من دوباره آن الماس را به تو برمی‌گردانم، اما…

.

.

.

و کار هر روز ما شده دادن و گرفتن الماس، اگر گرفتنی باشد! رنگ خدا

برچسب: ،،
ارسال شده در ادبي،دلنوشته | نظرات (۲)

السلام علیک یا خورشید

خرداد ۱۵م, ۱۳۸۹

ای نخست همیشگی یکتا

آفتاب قدیمی‌دنیا

سیب سرخ بهشت پیغمبر

یک سبد یاس بر جمال شما

ابتدایت همیشه نامعلوم

انتهای تو نیز ناپیدا

راستی گر نباشی ای بانو

چه غریب است حرف‌های خدا

خانه‌ات پایتخت این عالم

حجت من حدیث سبز کسا

فاطمه ای فرشته خیرات

بر تو و خاندان تو صلوات

چشم‌هایت ستاره می‌بارد

مثل خورشید روشنی دارند

نور ماه و ستاره و خورشید

چقدر پیش چشم تو تارند

جلوه کردی و از مکان خودت

آمدی و فرشته‌ها دارند …

از بلندای عرش تا مکه

سر راه تو یاس می‌کارند

آمدی و تمام هر چه که  هست

به مقام تو سجده می‌آرند

فاطمه ای فرشته خیرات

بر تو و خاندان تو صلوات

تو فرادا تو فرد تو توحید

تو مساوی سیزده خورشید

تو همان سیب روشنی که ازل

از درخت خدا پیمبر چید

تو رسولی ولی به طرز دگر

مرتضایی ولی به شکل جدید

معجر روشن تو هجده سال

به خودش رنگ آفتاب ندید

شب ندارد مدینه‌ام با تو

السلام علیک یا خورشید

فاطمه ای  فرشته خیرات

بر تو و خاندان تو صلوات

سر تو روی بالش پر بود

جلوه‌ات جلوه‌ای معطر بود

نان تو از بهشت می‌آمد

آب نوشیدنیت کوثر بود

مثل یک گنبد طلایی شهر

پشت بامت پر از کبوتر بود

آمدی و ملائک بالا

عرض تبریکشان به حیدر بود

روز میلاد تو برای رسول

به خداوند «روز مادر» بود

فاطمه ای فرشته خیرات

بر تو و خاندا ن تو صلوات

* علی اکبر لطیفیان

دانلود تصویر زمینه بالا ویژه میلاد حضرت زهرا (س)

برچسب: ،،،
ارسال شده در ادبي،تصاوير مذهبي | نظرات (۰)

قافیه شعر خدا

اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۹

دانلود تصویر زمینه «قافیه شعر خدا«

یک عمر انتظار بهارانه بهانه ای بود برای سرودن شعر طلوع خدا، که خورشید آن تویی…

هنوز منتظرم تا تیرگی ابرهای نبودنت با آمدنت روشن شود و آخرین قافیه این آخرین سروده خدا را تمام کند.

من شاعرانه آمدن این قافیه را انتظار می کشم…

برای دانلود تصویر زمینه روی آن کلیک کنید

برچسب: ،
ارسال شده در ادبي،تصاوير مذهبي،دلنوشته | نظرات (۱)