بایگانی برای ’ ادبي‘ موضوع

حکایت من و تو …

آذر ۱۹م, ۱۳۹۱

چرا این همه اذیت میکنی؟

کی می خوای آدم شی؟
مگه نگفتم این همه دور و بر من نَپِلک!
می خوای آمارت رو بدم ۱۱۰ ؟
عجب جونوری هستی تو…
آخرش از دست کارای تو من دق میکنم!
حیف که دستم بهت نمیرسه، «شیطــــــان»…
.
.
.
.
تو خود حدیث مفصل بخوان از این …..(نقطه ها)…..
اصلاً بی خیال…(آخ؛ بازم که نقطه گذاشتم…)

برچسب: ،
ارسال شده در ادبي،روزنوشت | نظرات (۲)

اعتراف

مرداد ۸م, ۱۳۹۱

بعد ماه ها اومدم پیشت اعتراف کنم

هر وقت کارم گیره، دلم هم پیشت گیره…

دعا کن همیشه کارم گیر باشه…

برچسب: ،
ارسال شده در ادبي،دلنوشته | نظرات (۰)

خلاصه اشک!

اردیبهشت ۵م, ۱۳۹۱

چه سرگذشت عجیبی است، رنج های دختر یک پیامبر زجر کشیده!

فکر کنم همیشه وقتی علی به در خانه می رسید، به عشق دیدن فاطمه، همه رنج هایش را مثل «در خیبر» از جا می کند و پرت می کرد یک طرف، و با تمام وجود لبخندی بر لبش نقاشی می کرد، تا مبادا خاطر دختر همان آخرین فرستاده، اندکی بارانی شود.

همیشه کنار در که می رسید، انگار دنیا را فتح کرده باشد، یک نفس آرام می کشید و بعد با یک لبخند در می زد، انگار نه انگار که یک ملت حقش را غصب کرده اند و حقوقش را پایمال! نمی خواست جز لبخند چیز دیگری بر صورت فاطمه ببیند!

اما فکر نکن این همه داستان است،

نه، فاطمه هم کم نمی گذاشت، او می دانست دل «علیِ او» در زیر بار رنج جهالتِ مردم، زخم ها برداشته است، او می دانست علی هر روز از جنگ بر می گردد، و هر روز خیبر را فتح می کند…   چون می دانست، برای دلداریش سلام را در لبخندی بهشتی می پیچید و تقدیمش می کرد… و همین می شد مرهم زخم های بیشمار امیر…

و حالا تصور کن  امیر چه کشید، وقتی مرهم از دست داد… آن هم بیست و پنج سال!

بیست و پنج سال، پشت در که می رسید شاید قطره اشکی از چشمش جاری می شد که خلاصه اش این بود: فاطمه! …

برچسب: ،
ارسال شده در ادبي،دلنوشته | نظرات (۲)

امان از …

دی ۲۳م, ۱۳۹۰

خیلی دم از بصیرت می زد و عقده هایش را بر سر اهل کوفه خالی می کرد…

می گفت اگر من در روز عاشورا بودم… اگر من بودم…

.

.

.

۹ دی بود که رفتم راهپیمایی، شنیدم روز عاشورا دستگیر شده بود….

امان از بی بصیرتی…

برچسب: ،،
ارسال شده در ادبي،روزنوشت | نظرات (۱)

امتحان…

دی ۱۵م, ۱۳۹۰

فرات، گرما، عطش، کودک

چقدر عجیب است سرگذشت آب و پسر

و چه زیبا بود داستان امتحان پدر!

کاش ما هم یک ضرب قبول شویم،

مثل حسین،

مثل اکبر،

مثل اصغر…

برچسب:
ارسال شده در ادبي | نظرات (۰)