بایگانی برای ’ سفر دوستي‘ موضوع

کاش کبوتر بودم…

اردیبهشت ۲م, ۱۳۹۰

چقدر کبوتر اینجاست. واقعاً عجیب است!

اینجا جز خاک چیزی دیگری نمی توان یافت، جز کوهی از غربت.

باور کن بقیع همین جاست…

و این همه غربت در این گوشه دنیا، یک جا جمع شده اند، والا چه دلیل دیگری برای کبوتر که در زمینی خشک منزل گزیند؟

خوشا به حالت خاک

خوش به حال کبوترها

که چه بهتر از ما آدم­ها راز این خاک را فهمیده ­اند و شیداتر از همه به این خاک پاکت تبرک می جویند.

هر روز عاشق تر، هر روز  زائرتر،

راحت تر از همه زیارتنامه می خوانند، درد دل می کنند…

و شما هم……….

کاش من هم  کبوتر بودم…

برچسب: ،،،
ارسال شده در ادبي،تصاوير مذهبي،دلنوشته،سفر دوستي،مناسبت ها | نظرات (۴)

مثل اسماعیل… (۳)

آبان ۲۵م, ۱۳۸۹

منا، مشعر عرفات،  صفا و مروه، زمزم…

چقدر عجیب است سرگذشت هاجر و اسماعیل،

و چه زیبا بود داستان امتحان ابراهیم!

کاش ما هم یک ضرب قبول شویم،

مثل ابراهیم،

مثل هاجر،

مثل اسماعیل…

برچسب: ،،
ارسال شده در تصاوير مذهبي،سفر دوستي | نظرات (۰)

برای آشتی آمده‌ام (۲)

آبان ۲۲م, ۱۳۸۹

آمدم، ندیدمت

نشانی از خانه جاودانه ات هم پیدا نمی شد

می دانستم آنجا که می آیم نباید دنبال گمشده ای باشم،

سماجت نکردم چون خودت گفته بودی که هرآنچه در زیارت قبر من است را در قبر دخترم معصومه بجویید

و من که از کنار او می آمدم درد دل هایم را با تو، به همان بانوی کریمه یعنی حضرت معصومه(س) حواله دادم.

برچسب:
ارسال شده در سفر دوستي | نظرات (۱)

برای آشتی آمده‌ام (۱)

شهریور ۲۲م, ۱۳۸۹

باب جبرئیل (اصلی) و باب فاطمه سلام الله علیها

چقدر دلم گرفت از غربت شهری که کوچه نداشت.

کوچه حتما همین حوالی درب خانه ات هست، دری که آن هم  دیگر با دیواری بسته شده بود، مثل باب جبرائیل…

چقدر خانه تو و پدرت به هم نزدیک است، حتما دلت برای پدرت زیاد تنگ میشده،

حتما طاقت دوری اش را نداشته ای… یا او هم.

برازنده و زیباست، چقدر به تو این لقب می آید

ام ابیها…

برچسب: ،،،،
ارسال شده در دلنوشته،سفر دوستي | نظرات (۰)